خاک شاهد بود مشتی استخوان را از تنت
باد پس زد پرده راز نهان را از تنت
آب اقیانوس رگ های تو را خون گریه کرد
آتش آتش زد دل آتشفشان را از تنت
خاک و باد و آب و آتش در تو چیزی دیده اند
که سراغ امروز می گیرند آن را از تنت
عرش لرزید و تو را صدها ملک زانو زدند
آن زمانی که جدا کردند جان را از تنت !
از زمین مرده بیرون می کشند اینک تو را
تا کبوترها ببینند آسمان را از تنت
رفتی و در آسمان ها گم شدی بی فایده ست
هر چه می پرسد زمین نام و نشان را از تنت
سنگر
مهدی زارعی
تا آخرین ستاره ی شب را شمرده است
اما دو ساعتی ست که خوابش نبرده است ...
سنگر همیشه نیمه شب از خواب می پرد
اما کسی به راز دلش پی نبرده است !
سنگر از این که ساده بیفتد به دست مرگ
بغضی همیشه حنجره اش را فشرده است .
او فکر می کند که اگر منفجر شود
آیا شهید می شود و یا که مرده است ...
یک قاصدک جواب به او می دهد که هیچ ;
تنها به دست عشق دلش را سپرده است !